:: هوس یه فنجون هات چاکلت... ::

:: اندر احوالات رندان در مکتب ::
حافظا!! مشتی رند را سیم داده اند تا بنشینند و بخوانند ولی افسوس که زهد
و پارسایی این پیران مغان (معلمان) کارساز نیفتاد و این طایفه از رندان ،
محل حصول علم و هنر را به میخانه بدل نموده و راه و رسم حیله ها آموختند و
طریفت عیاران پیشه نموند و از فاتحه ی صبح، دولت را به سردر مکتب دختران
فروختند!!
دریغا که این جماعت را امل بسیار ولی عمل دشوار!!! ذکر
احوالات ورودشان به مجلس بسی فسوسی است!!! همچون خراباتی باغ فردوس به
مکتب آیند و همانند توسن از آن میگریزند! یا رب! خود چاره ساز که از ناله
های این صوفی نفسی نیست!

:: بارون پاییزی! ::
:: زیباترین شاهکار ادبیات معاصر ایران... ::
:: عدل مرداد،سرد دیماه ::
اینم یکی از داستان ها و دست نوشت های من،اسمش هست: "عدل مرداد،سرد دیماه.."
******
هوا سرد بود و باد در گوشم نجوا ميکرد,دستهايم را در جيب کاپشنم فرو برده بودم و سيگار وينستوني از کنار لبم بيرون زده بود,موهاي پريشانم را همان بادي که درختان سرو کنار خيابان را خم کرده بود پريشانتر ميکرد,چه کار ميکردم؟ نميدانم!!! قدم ميزنم و با هر پک که به سيگار زردم ميزنم،خاطره ي تلخي از گذشته ي نه چندان دورم از ذهنم ميگزرد،..آه چه روزهاي سختي...وقتي از سفر آمدم و مردان سياه پوش غريبه را در کنار جان بيجان آشنايم ديدم...وقتي براي او نماز ميخواندند...وقتي که رگم را زدم تا رهايم کند توهم با او بودن ولي زخم تيغم به عمق زخم قلبم نبود و زنده ماندم،يادم بود مرداد بود،دارم ميخوانم: